گاهی کافی است
اگر نمی توانم دیوار را بردارم، رویش یک پنجره بسازم! ، منظره اش زیباتر و پویاتر از
قاب ذهنم است.
گاهی باید
مناظر را قاب کنم! تا ببینمش، حیف! چه نگاه کوچکی!
گاهی باید
لحظه های زندگی ام را قاب کنم!
گاهی باید
صبوری و بزرگی ات را قاب کنم! تا همه ببینند، تا مبادا خودم فراموشش کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 15:24  توسط شیرین
|
خسته و کوفته
رسیدم خونه. حوصله هیچ کاری رو نداشتم. تو راه کمی به این فکر کرده بودم که شام چی
خودمو(در اوج خود خواهی) مهمون کنم،(دست پخت اعلای سرآشپز شیرین جون) جوابی نداد،
خونه که اومدم بیشتر از هر چیز تشنه بودم شاید واسه همین بود که هوس کردم آش بخورم.
آقا مرتضی نازنین هم تماما خسته به نظر می رسید اما وقتی بو برد هوس آش کردم،
اصرار کرد بریم آش بگیریم. رفتیم شله زرد، آش رشته و حلیم گرفتیم و
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 1:19  توسط شیرین
|
من انقدر بی معرفت و بی انصاف ممکنه؟ شیرین بعضی وقتا تموم
میشه. بعضی وقتا از سر شروع می کنه.
دوباره عاشق چشمه می مونم با تمام سنگ ها... اما دلم تا کجا
می تونه؟ اصلا تا وجود داره؟ یه روزگاری از همین نزدیکی گمونم این بود که تا
نداره مهربونی و دوست داشتن ها.
حالا اگه شما دوست
داشتن منو نخواید، من شاید دیگه بهتون نگم چقدر بی قرارم... یا اینکه همیشه دوست
دارم کنارم باشید....یا دیگه هول نمیشم... یا دیگه شبا بهت اس ام اس نمی کنم که "دوست
دارم.... دوست دارم...." بعد تو بپرسی:" بقیه اش؟: و من بگم:" نمی
دونم تو بخون گلم".
راستی که یادش بخیر.....
حالا دیگه مزاحم نمی شم... مشغولیات شما ... یا من... دیگه
ییهو نمی پرم تو خلوت شما....
شاید یه روزی رفتم یه جای دور... تا تو دفترم رو بخونی...
حالا عاشقت نیستم که با رفتنم می خوام یادم کنی؟ آره یادمه شنیده بودم... یه
چیزایی... ( مهربون تنهای من!)
حالا دیگه بهت نمی گم هرچقدر دور تموم لحظه هام رنگ و عطر
تو رو داره.... حالا دیگه روزی چند بار مزاحمت نمی شم که بعدش از دلتنگی و بی
قراری هام نمی دونم چند ساله ندیدمت ... یادت نکردم....
شاید یه روزی نامهربون بشم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 23:14  توسط شیرین
|
خاطرت باشد وقتی که دلت غمگین است
بر دلت بارِ غمی سنگین است
یا تک و تنهائی...
چهرهات از غم اندوه کسان پر چین است
بازهم غصه مخور!
عاشقان میدانند...
زندگی شیرین
است!
تشکر
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 13:8  توسط شیرین
|
جان ِ جان ،
ببخش كه در من
بضاعتي نيست
تا به دنيا حكم بدهم
فردا روز ،
به ميل بچرخد
يا حتي
بر ما
قدري آسان تر بگيرد...
.
تنها مي توانم
به تو اطمينان بدهم
كه اين شانه هاي هرچند بی شاخه و شکوفه
به حرمت آنکه در عشق
ريشه كرده اند ،
تا هميشه ی فصلها
لانه وفاداري
براي درناي عاشق تو
باشند..
آسمان...!!!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 9:32  توسط شیرین
|

باور...
باور....
باورم شد...
همسفر!
دوستت دارم
مرتضی عزیزم!
خوب تر از اونی هستی که می دونستم
خوب تر از اونی که می تونستم بخوام
خوب تر از ...
خوب تر از ...
خوب تر!
برای همه
و برای خونواده مون
و برای خودمون آرزو می کنم آرامش و شادی و خوشبختی...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 13:19  توسط شیرین
|
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربکهای فواره در صفحهی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
...

ممنون از همه تون
سلامت و شاد و موفق باشيد
اميدوارم همه مث من خوشبخت باشيد
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 12:56  توسط شیرین
|
محسن كه تحسين كرد، منم مشتاق شدم بنويسم.
به قول دوستمون يه "تاكسي نوشت..."، (ديگه).
ديروز موقع برگشتن، سوار تاكسي كه شدم، ديدم يه تيكه نون انگاري زير پامه، سعي كردم روش لگد نكنم، يه خانمي كنارم نشست، كلي چيز همراهش بود كه گذاشت تو صندوق، جوون، با حجابي كه من بهش ميگم ناكامل و آرايش و... من واسه خودم گرم فكر و خيال شدم كه؛ حس كردم نگرانه، هي مي خواد يه چيزي بهم بگه! مث موقع هايي كه پول يكي مي افته زير پاتون... چند بار گفت:"ببخشيد خانم!... ببخشيد خانم!"... تا من حواسم بياد سر جاش و ادامه داد "يه تيكه نون زير پاتونه، مي تونم بردارم" يه لحظه فكر كردم، از بس كه به نظر پرمشغله مي رسيد، خودش نون كه خريده، يه جورايي رفته اون پايين ، تا اينكه يادم اومد موقع سوار شدن يه لحظه ديده بودمش، و بعد با خودم رفتم تو فكر كه دوباره شروع كرد، همونطور نگران:" ببخشيد آقا! يه تيكه نون زير پاتونه، مي تونم بردارم". پيچيدش تو يه دستمال سفيد و گذاشت توي كيفش.....

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 11:31  توسط شیرین
|

کاش میشد که بگویم:
من به اندازه یک روزنه دلخوش هستم
که تو برمیگردی
ولی افسوس که آن روزنه هم
در دلم
پیدا نیست
چشم بر راه بدوزم تا کی؟
اثری نیست
خودم میدانم
تو دگر پیش من خسته
نمیایی باز.
...تشکر...
پروانه آبی خیلی دوس دارم ...
نازه...
پروانه ی ٬کند بن٬ یادش بخیر...
نشد ازش عکس بگیرم
روشن تر و کوچیک تر...
...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 19:57  توسط شیرین
|
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد
پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
حزین لاهیجی
خوشم اومد نوشتم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 19:48  توسط شیرین
|